تبليغاتX
À L À K Y

                                                               

 

خیلی حرف برا گفتن هست فقط همین برا الان بس که بسی خمارم. آهنگ "شیرین شیرین" نامجو رو گذاشتم تو کف یه قطره از خاطرات خونه ی نعمت پور. تخمه و چایی و خیار شورو یه پارچ پر اتانول و یه دل پر و یه بغل پشم آلود برای خالی شدن .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 10:35 PM توسط هومن |

 

   به "منتخب جشنواره ی فیلمهای کوتاه" نگاه می کردم. چهار دی وی دی بود. چند تایی هی بدک نبودند ولی کلی حرف و انتقاد می شد در مورد آنها زد. نمادگرایی ٬ کمک گرفتن از موزیک در صحنه هایی که نمی توانستند منظور خود را با تصویر نشان دهند٬ نشان دادن کمبود ها(از نوع کلیشه ای)٬ فیلم نامه های آبکی٬ مباحث کلیشه ای٬ استفاده ی نا به جا از عرفان٬ ضعف بازیگر٬ تدوین نا مناسب٬ و هزاران انتقاد دیگر که جای بحث دارند. کل چهار دی وی دی را فکر کنم در عرض ۱ ساعت نگاه کردم . خوب فیلم کوتاه است و البته منتخبهای جشنواره. انتظار زیادی از این تیپ فیلم می رود. فیلم های سینما های ایران با بازی سوپر استارهای ایرانی از قبیل محمد رضا گلزار و مهناز افشار نیست که بشود با یک پوزخند به راحتی از کنارشان گذشت. محتوای سنگینی انتظار می رود. خوب با دیدن یک صحنه ی مزحک سطحی دلیل خوبی پیدا می کردم تا نکست کنم. به این دلیل ۴ دی وی دی فقط یک ساعت از وقتم را تلف کرد. ولی یک فیلمی بود که دو ساعت من را میخ کوب پای مانیتور فلج کرد. فیلم "قایقهای من" کاری از "صفی یزدانیان". در یک جمله می توان گفت فیلم شاهکار هنری بود. آنقدر بدبینانه و با دید انتقاد دیدن فیلم را شروع کردم که اگر خود "کیشلوفسکی" هم فیلم کوتام می ساخت٬ لیستی از ایراد ها را برایش آماده می کردم. ولی چند ثانیه از فیلم کافی بود تا نشان دهد فیلمی کاملا حرفه ای و سنگینی مقابلم است. دیالوگ های خوب٬ تدوین بسیار بسیار عالی٬ فیلمبرداری خوب(یک صحنه ی بود که دوربین دو با به چپ حرکت کرد و دوباری به پزیشن قبلی برگشت. ولی در این دو بار رفت و برگشت جدا شدن زن از مرد٬ نخواستن این اتفاق٬ بی رغبتی همراه با استرس مرد٬ می توانم هایی که نمی خواهم بشود٬ را می شد از این دو حرکت ساده ی دوربین بیرون کشید.) همه و همه کنار هم این کار عالی را درست کرده بودند.

یک دیالوگ کوتاه از این فیلم:

زن: چیه؟

مرد: هیچی یه چیزی یادم افتاد خندم گرفت.   "شب پسره و دختره تو بالکن تنهان.پسره نگاه می کنه به ماه میگه:قشنگه؟ نه؟ بعد برمیگرده به دختره میگه: خیلی قشنگه" . فهمیدی؟ معلوم نیست به کدومشون میگه.

زن: این یه جایی از یه قصه ی روسیه نه؟

مرد: نه بابا از خودم در آوردم.

زن: اااااااااااه ه ه. گفتم مال خودشه ها! مرده ی اینی که آدم نفهمه دقیقا چی میگی. از دو پهلو گفتن کیف میکنی.

مرد: خودت چی؟

زن: تو چی؟(با خنده)

مرد: تو چی؟(با خنده)

زن: تو چی؟(با خنده)

مرد: تو چی؟(با خنده)

زن: خودت چی؟(با خنده) ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/26ساعت 1:14 AM توسط هومن |

 

  و من آلت همیشه راست این جهان هستم. دست محبتی بر سرم بکش تا میلیون ها اسپرم از مغزم پرتاب شود. شاید که یکی از آنها بارورت کند. و کار تو جز این نیست.. زایش..

سایر فرزندانم خواهند مرد. فرزندانم را دفن میکنم تا در گیاهی نفوذ کنند و خوراکت باشند. بخورشان. برای شکمت مفید است. میزبان خوبی برای فرزندم باش و برای این دنیا آلت نعوظ شده ی دیگری بزا. بسیار شکم زاییده ای و دنیا را پر کردی. راستی ، اسپرم های من دخترند یا پسر ؟!

سر قبرشان دعا میکنم و میترسم که این دنیا گنجایشی برایم نداشته باشد. ای کاش در مبارزه با برادرانمان پیروز باشیم. دست محبتی بر سرم بکش. سرم می خوارد. می خواهم مغزم را خالی کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/24ساعت 1:51 AM توسط هومن |

 

سال نوی میلادی مبارک.سال نو مبارک. امروز سال جدیده و برای اولین بار هم برف بارید تو این شهر زیبای ما .تو سال جدید برف بارید و کمی از الودگی های موجود را پاک کرد. بابا نوئل هم که نیومد و اون چیزی که می خواستم رو نیاورد. ولی خوب باز هم سال جدید مبارک.اون طور  که من اطلاع دارم تو سوئد و نروژ برف سنگینی باریده.کاملا می تونم تصور کنم. نشستن کنار درخت کریسمس و به این فکر کردن که آیا واقعا بابانوئل هست یا نه. خوابت میاد ولی بیداری که سال جدید شروع بشه و بری بخوابی.  از پنجره هم که بیرون را داری نگاه می کنی . مثل این که یکی تو پشت بام نشسته و داره کاغذ خورد خورد می کنه.ای کاش فردا هم کمی برف بیاد و کنی از آلودگی های شهر رو پاک کنه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/12ساعت 1:17 AM توسط هومن |

 

   امروز نوار غزه بمباران شد و نزدیک به ۲۸۰ نفر کشته شدند.امروز باز هم بشریت به رخ کشیده شد. امروز باز هم کشت و کشتار و باز هم فریاد کسانی که می خواستند فقط زندگی کنند . امروز در یک بمب گزاری در شمال پاکستان نزدیک به ۵۰ نفر به قتل رسیدند. امروز بوی خون باز هم تنها بویی بود که میشد استشمام کرد. درود بر بشریت. درود بر جاهلیت. درود بر تمدن.البته خیلی ها هم خوب تجارت کردند.چه آنها که سلاح می فروشند چه آنها که از این سلاخی به نفع خود تبلیغات می کنند.

____ عنوان مطب از نیچه وام گرفته شده است____

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09ساعت 1:33 AM توسط هومن |

 

تکه ای از فیلم Last tango in Paris اثر Bernardo Bertolucci

_ می خواهم از اسرار خانوادگی برایت بگویم.

"یک آیین مقدس ... برای تربیت آدم های وحشی"

می خواهم بعد از من نکرار کنی...

_ نه نه نه....

_"یک خانواده مقدس ..." زود باش بگو. بگو" خانواده مقدس کلیسای شهروندان خوب."

_ کایسا ...

_"شهروندان خوب ..."

_ شهروندان خوب ... آ ه ه ه

_ بگو بگو "کودکان آنقدر شکنجه می شوند تا اولین دروغشان را بگویند."

_کودکان آه ه ه . کودکان شکنجه میشوند. آ ه ه ه ه

_"در جایی که دنیا را سرکوبگری فرا گرفته. جایی که آزادی"

_آزادی ... آزادی ...

_ "بقتل میرسد ..."

_ بقتل میرسد ...

_"جایی که آزادی توسط خود پرستی به قتل میرسد خانواده ..."

_خانواده ...

_ تو تو تو تو توی لعنتی . آ ه ه ه خانواده. تو ........ خانواده لعنتی.........

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 1:31 AM توسط هومن |

 

   چند وقت بود که نبودم کامپیوترم خراب شده بود نمی تونستم آپدیت کنم. سرم هم خیلی شلوغ شده بود . کلاس های CCNA حسابی رمق جانم را گرفته است. درس خوندن ترجمه کردن پال مال کشیدن کلاس رفتن و چای خوردن و پال مال کشیدن شده کارم.

   در این مدت که نبودم روز های مهمی را پشت سر گذاشتیم. چهارم آذر ماه شانزدهم آذر که دیروز بود و روزهای مهم دیگر برای خودم. تو کامنت های بعدی مطالبی در این موارد مینویسم . به سری که درد نمی کند دستمال ببندیم تا ببینیم چی میشه!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت 0:37 AM توسط هومن |

 

هفته نامه ی زرد "شهروند" امروز تعطیل شد. هوراــــــــــــ هیپ هیپ هــــــــــــــوراااااا

اینم آخه مجله بود؟ همش مزخرفات. ممد قوچانی هم که نگو . واه واه واه . بو می داد.

آبونه ی یاثارات می شود.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت 0:28 AM توسط هومن |

 

   اولا تبریک به دوستداران باراک اوباما برای پیروزی در انتخابات. و دوم تبریک به اوباما که مردم همیشه در صحنه و انقلابی آمریکا آن را به پیروزی رساندن.

 ****Congratulation Barack Obaba ****هر چند که از اول قدرت و محبوبیت اوباما به رقیبش "مکین" می چربید ولی برای من که واقعا هیجان انگیز بود. اوباما جان برای ایجاد هیجان از تو متشکرم. اوباما خوش لباس هم است. اوباما جان برای شیک پوش بودنت متشکره.

ــــ ها؟ چکار کنم؟ وقتی رئیس جمهور کشورم به باراک اوباما تبریک می گوید ، من نگویم؟ سخته نمی توانم نگویم.

واقعا افتخار آمیزه.

آدم احساس غرور می کنه(....)

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/18ساعت 11:14 PM توسط هومن |

 

    رسیدن به آرزو های بزرگ هیجان انگیز است. آرزوی چند مرد بزرگ در کنسرت شاهکاری که می سازند بر آورده میشود. کنسرت دیوارــــ پینک فلوید و شاهکار یمی توانم به جرعت بگویم دیگر آفریده نمی شود. به نیک منسون هنگام خواندن تکه ی «هی یو» دقت کنید. با این آهنگ زندگی می کند. این آهنگ متن زندگی یک مرد بزرگ است که جرئت عمل کردن دارد. این یک قانون است قانونی فراتر از قانون جازبه ی نیوتن. باید به پینک فلوید احترام گذاشت. باید به موزیک «هی یو» مانند واکسن وبا ارزش قائل شد.

   تکه ای یادم می آید که می گوید: کسی که یک نفر را نجات دهد موجودیت  یک دنیا را نجات داده است. با اطمینان می توانم بگوییم: هر کس هنری بیافریند که یک نفر را به تحسین وادارد دنیا را مدیون خود کرده است. باید به پینک فلوید احترام گذاشت چون موجودیت دنیا را به تحسین وا داشته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت 10:48 PM توسط هومن |

 

   سیبیل گذاشتم. برای فرار از خودمانی شدن با خودم. تحمل خودم را نداشتم. همان چهره ی دیروزی بود. ولی تغییر اثر کرد. ابرو هایم را هم که کمی چروک می کنم، کتم را روی شانه ام می اندازم، به جای کافی شاپ به جگرکی میروم . کم کم لحن حرف زدنم هم دارد عوض می شود. با خودم حال می کنم.(به هدفم رسیدم)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت 9:44 PM توسط هومن |

 

   می خواستم به کلاس های سی سی ان ای ( به انگلیسی ننوشت بلاگفای محترم )بروم. گفتند ایران تحریم است . میتوانی دوره هایش را بگذرانی ولی نمی توانی در امتحانش شرکت کنی. خوشحالم. خوشبختم. مفتخرم. سعادتمندم.

   الان می خواهم به کلاس «ام سی اس ای» برم. امیدوارم این هم تحریم شود تا دو میلیون پولم به نشیمنگاه رود و من باز هم خوشحال خوشبخت مفتخر و سعادتمند شوم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12ساعت 0:7 AM توسط هومن |

 

   شنبه ی هفته بعد امتحان فاینال داریم. می ترسم. یه خورده عقبم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12ساعت 0:0 AM توسط هومن |

 

    اه ه ه ه ه ه . این بلاگ اسپات هم برایم اماله شده است . چند روز است می خواهم برای وبلاگ«بوی باران قهوه سیگار» کامنت بگذارم. باز نمی شود. خودم هم آنجا یک وبلاگ داشتم . کلا به نشیمنگاه رفته است.

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 11:58 PM توسط هومن |

 

 کمی مسخره به نظر می رسد.نمی دانم.زندگی کمی تکراری شده است. هر روز خوردن و خوابیدن وبیدار شدن .یک آرزوی جدید . رسیدن یا نرسیدن به آرزوها. اغلب موارد هم که وقتی روی یک موضوع زوم می کنی به آن می رسی. و بعد کیفور شدن از آن چه داری ۰

  نه این طور فکر نکنیم که نمی رسیم.آرزو ها هستندُ اگر بخواهیم به آنها می رسیم. اگر برایمان مهم باشد ُ میرسیم.حال درست همان جایی هستیم که ۵ سال پیش آرزویش را داشتیم که باشیم. ولی به شرطی که معقول باشند. آرزو ها را می گویم.

 آرزوهایی هستند که باید باشند تا زنده بمانیم.روزی که آرزویی نداشته باشیم می میریم یعنی هدفی نداریم. البته کل مطلب این نیست و نمی خواستم این را بگویم. از اصل مطلب دور شدم.داشتم از تکرار و تکرار می گفتم. چند سال پیش بود که فکر می کردم زندگی مانند یک معادله ی سینوسی است.بالا پایین و باز هم تکرار با یک دور تناوب مشخص. که آن هم دست ما نیست. گاه برای فرار از تکرار ازدواج می کنیم . گاه بچه دار می شویم و با بزرگ شدن بچه ما هم همراه او بزرگ میشویم. میدانی! اگر به کنه و اصل زندگی نگاه کنی مسخره به ذهنت می آید. مانند حل یک جدول است. تا زمانی که حلش نکرده ای یک جدول است نه بیشتر نه کمتر . جدول. ولی وقتی شروع به حل کردن می کنی دیگر یک جدول نیست می خواهی حل کنی و تمام کنی. برایت مهم میشود. هدف دار میشوی . از بالا به پایین می آیی تا جواب ها را بیابی. ولی در کل - فکرش را بکن -همان جدول است با خانه های سیاه وسفید. یک تکه کاغذ. زندگی هم بیشتر از آن نیست.

  در نقطه ی سه پی دوم هستم.

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 11:53 PM توسط هومن |